![]() |
![]() |
|
| سکوت پر از حرف های ناگفتنی است |
|
گاه از این مردم بی درد بدم می آید و از اندوه گل زرد بدم می آید هر چه عشق است لگد مال خزان باید کرد... که از این واژه ی" نامرد "بدم می آید |
|
+ نوشته شده در
87/04/28ساعت 16 توسط سردرگم |
|
|
می گفت عاشقمو دوسش دارمو بدون اون هیچمو برای اون زندم اون رفت و تنها موند،زندگی کرد و معشوقشو فراموش کرد ازش پرسیدم:از عشق چی میدونی؟برام بگو... گفت:عشق؟!اتفاقه باید بشینی تا بیفته گفت:عشق آسودگیه خیاله...خیاله خوش.موندنه و در خود فرو رفتنه.خواستن و تملک گرفتنه گفت:عشق،ساده است،همین جاست و دم دسته،دنیا پر شده از عشقای زود،عشقای اینجایی و لحظه ای... گفتم تو عاشق نیستی و نبودی....گفتم:عشق یه داستانه ،داستانی که باید اونو بسازی عشق درده،تولده،تولدی که به دست خویشتن هست...عشق رفتنه و عبوره و نبودنه عشق جست و جوئه ،نرسیدنه،نداشتن و بخشیدنه گفتم:عشق درده و دیره و سخته و زندگی کردن به نوع دیگه.... تو فکر غرق شد و همین طوری که چشماش خیس شده بود گفت: آره من عاشق نبودم... گفتم:عشق رازه،رازه بین من و تو .بر ملا نمیشه و تمومی نداره.مگر به مرگ... و اما یک نصیحت: نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت به کسي سلام نکن اگر خداحافظي در پيش است . دست کسي رو نگير اگر رها خواهي کرد . به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت است |
|
+ نوشته شده در
87/04/22ساعت 22 توسط سردرگم |
|
|
بالاخره کارنامه اومد دستم گند تر از گند...توقعی بیش از این هم نمی تونستم داشته باشم هر چی بود نمره قبولی را گرفته بودم.قبول هم نمی شدم اصلا مهم نبود دیگه هیچی مهم نیست می خواستم این وبلاگ رو حذف کنم اما دلم نیومد اما دیگه نمی تونم بیام و آپ کنم نه به خدا زیر قولم نزدم اما فرکانس روحیم همچنان نوسانی پیده کرده که به زلزله گفته برو استراحت کن من جات می مونم وای خدای من اصلا نمی فهمم چی میگم ، آمادگی قبلی: این وبلاگ دیگه شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید هفته ای یک بار آپ بشه شایدم نشه به امید روزی که دوباره این وبلاگ رونق پیدا کنه ما که هرچی نوشتیم اونی که باید نظر میداد نداد می دونم میاد و سر به وبلاگم می زنه اما هیچی نمیگه و وقتی هم که میبینمش به روی خودش نمیاره که صفحه این وب رو باز کرده اما خدا وکیلی محض دل من این دفعه یه ندا بده همتونو دوست دارم تازه فهمیدم چقدر با این وبلاگ غریبه هستم خری بودم که خودمو صاحب می دونستم غریبه هم نیومده رفت. وااااااااای خدای من الان تو ذهنم آهنگ محسن چاوشی فوران کرده(برای گریه کردنات یکی دو روزی کافیه،سیاه بپوش برای من اینم برای بازیه... ) و اما وظیفه آخر: از توی مطلب های خود نیوشا یکی رو انتخاب کردم رنگ و ایناشم همین طوری بود مثل مترسک های جالیزی زمین گیری کز کرده ای در گوشه ای بی هیچ تغییری فریاد کردم همسفر آخر امیدت کو؟ تا کی تو با کابوسهای کهنه درگیری؟ باور بکن جنگل شدن امروز آسان است بیهوده دنبال درختان اساطیری دنیا به سرعت سمت فرداها سرازیر است اما تو در گرداب خود انگار پس میری فریاد کردم: عاقبت خشکیده ـ می پوسی خندیدی و گفتی به من : تسلیم تقدیری فردای دنیای تو را تاریک می بینم جا مانده ای از قافله ـ مهجور می میری و اما حرف آخر: همتونو دوست دارم بای |
|
+ نوشته شده در
87/04/05ساعت 21 توسط سردرگم |
|
|
مونده بودم که چه آپی بکنم فکر کردم بهتره برم خونه نیوشا و برم سر کامپیوترش ببینم چی توشه در اتقشو که باز کردم هنوز بوی عطر دلخواهشو می داد پنجره ها باز و همه جا تمیز بود پدرش می گفت مامانش شبا تو اتاق نیوشا می خوابید رفتم سر کامپیوترش نیوشا همیشه عادت داشت کامپیوترش stand by بود حتی موقعی که خونه نبود هووز که هنوزه همین طور بود باورم نمی شد مامانش این کارو می کرد در صورتی که همیشه مخالف این کار بود.با هر زحمت و رنج و عذابی بود رمز رو پیدا کردم دو تا پس داشت دیگه داشتم نا امید می شدم اما بالاخره ویندوز بالا اومد فایل های مخفی رو هیدن کردم چیزی نداشت اما توی یکی از درایو ها یه فایل پیدا کردم با عنوان"وبلاگ" دو تا فایل دیگه داخلش بود "فولدر اصلی" و "همین طوری" رفتم توی فولدر اصلی پر بود از ورد مطالب آماده ی آپ بود عنوان یکی از اونا این بود"نوبت بعدی"رفتم داخلس متنش: من اینم... ذهنم پره اما دستم خالی.... آشفته ام در عین آرامی.... قلم دستمه اما کاغذ زیر دستم نیست.... خودکار پر جوهره اما نمی نویسه.... قلبم می زنه در صورتی که مردم... عاشقم در صورتی که تموم وجودمو نفرت پر کرده.... آخه این همه تضاد مگه ممکنه؟ ؟؟؟؟!!!!! چشمام پر از اشک شده بود تو دل این دختر چی میگذشت؟آخه بابا چه مرگت بود که این کارو کردی؟بعضی از آدمای دروروبرش می گن آدم خوبی بود درست...اما بعضی ها هم بهت شک دارن که چرا این کارو کردی تو که مستحق این نیستی کسی پشت سرت فکر بد کنه!چرا نیوشا؟چرا؟ کاش نمی رفتی.... به نظر شما تو دل این دختر چی میگذشت؟ |
|
+ نوشته شده در
87/03/09ساعت 13 توسط سردرگم |
|
|
نیوشا پرید
امروز صبح رفت پیش خدا کی باورش می شه اما من نمی ذارم کسی اونو فراموش کنه آپ می کنم و می مونم باهاش بهتون ثابت می کنم که نیوشا هست
|
|
+ نوشته شده در
87/02/18ساعت 0 توسط سردرگم |
|
|
برو بچ واسه نیوشا دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
87/02/08ساعت 0 توسط سردرگم |
|
|
روی سنگ قبرش نوشتند:
آدم خوبی بود جوانمرگ شد با تشکر یه دوست از طرف نیوشا... |
|
+ نوشته شده در
87/02/05ساعت 19 توسط سردرگم |
|
|
سلام دوستای عزیزم با جرات می گم دلم براوتن خیلی خیلی تنگ شده بود اما نمی شد که سر بزنم میومدم نت اما دلم نمی خواست بیام تو وبلاگم دیگه از همه چیز خسته شدم اگه یه روز اومدین دیدین که نوشته این وبلاگ حذف شده اصلا نگران نشید و تعجب هم نکنید فقط اینو بفهمین که نیوشا پریدو مرد.... به یادتونم بای |
|
+ نوشته شده در
87/01/23ساعت 16 توسط سردرگم |
|
|
دوستان عزیز سلام الان که آپ می کنم وقتش نیست اما نتونستم صبر کنم
الان که دارم می نویسم چشمام صفحه کلیدو نمی بینه چشمام از اشک پره چهار سال پیش سر سفره هفت سین یکی از عزیزترین کسانم سکته کرد همون شب ۶تا ایست قلبی ۱۷وز بعد هم.... امروز سالگرد بود اما من نتونستم برم اون الان منتظر منه اما من چشم به راهش گذاشتم |
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت 16 توسط سردرگم |
|
|
ای عشق،ای غریبه همیشگی... امروز به جستجوی تو سرگردان در کوچه های غم و غربت پرسه می زنم و سراغت را می گیرم از دریا و از تمامی مهربانی ها و فصل تنهایی باید از نهایت عشق سفر کرد و عاشق ترین بود در زندگی همیشه بهار وجود ندارد،گاهی ابر خزان بر آن حصار مرگ می آفریند... ای عشق من،ای غریبه همیشگی،ای نازنین برای همیشه دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
87/01/15ساعت 22 توسط سردرگم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| قصه پر غصه |
اول که یه ضربه اساسی خوردم فکرای جور وا جور تو ذهنم بود فکر می کردم که واقعا دخترا ضعیف اند ناتوانن ولی حالا می بینم که نه این پسر ها هستند که وجدان ندارن البته من معتقد نیستم که همه دختر ها ضعیفن و همه پسر ها نامرد.ولی چرا باید این طور باشه؟خیلی بچه گونه میشه اگه بخوام بگم مگه اونا دل ندارن؟ولی یه کم فکر کن نمی خوام دلت به حالم بسوزه شاید هم که توی دلت از حسرت بخندی یا مسخره ام کنی که چقدر من بی کارم...این بی کاری نیست این خالی کردن یه دل پره که داره می ترکه اگه تا اخرش می مونی و جا نمیزنی برو بقیه اش را نگاه کن وگرنه اینکه همین جا کلوز رو بزن و برو دنبال زندگیت البته اگه الاف نیستی و زندگی ای داری.
سال دوم: من نیوشا هستم در عشق یک بار شکست خوردم اما یه نفر دیگه رو حالا دوست دارم نمی دونم حس درستیه یا نه و باید تا کجا ادامه پیدا کنه... نیوشا رفت پرید ...مرد...اون خودکشی کرد حالا من دوستش هستم که این وبلاگ رو می چرخونم |
|
RSS
|
|
فالنامه
|
|
|